#پانتومیم_پارت_218


📝♦️ #پانتومیم ♣️

#پارت_گذاری_جمعه_ها_۵

🔵#part_117

سرم و چرخوندم و با دیدن مامان که به در تکیه زده و من و امیر و نگاه میکنه چشمام ریز شد.نگاهش یه جوری بود‌
حس میکردم حرفامون و شنیده.و امید وار بودم شنیده باشه تا اگر ازش سوالی پرسیدن گاف نده.
-بابا به هوش اومده؟
به معنای نه سر تکون داد و خاله فوری بلند شد و به سمت مامان رفت و شونش و گرفت و به سمت صندلی کنار من اوردش.
پرستار از اتاق خارج شد و فوری بلند شدم و با سر اشاره کرد دنبالش برم‌.با استرس و نگرانی پشت سرش حرکت کردم و وارد اتاق شدم‌
لباسای مخصوص تنم کردم و احساس میکردم نایلون آشغالی تنم کردم!
در این حد چرت و گشاد بودن..دستی به کلاه کشیدم و پرده پلاستیکی و کنار زد و وارد اتاق شدیم و پرستار که زنی سی، سی و خورده ای ساله بهش می خورد همون جا ایستاد.
با دیدن بابا تپش قلب گرفتم...رنجیده و لاغر به نظر میرسید.
شایدم چون رنگ و روش پریده بود همچین حسی داشتم..بین اون همه دستگاه و ماسک اکسیژن گیر افتاده بود و نمی تونست طبق معمول با لبخند به سمتم بیاد و بغلم کنه.
بگردم برای اونایی که بابا ندارن...یا...اصلا حتی فکر این که یه لحظه اون دستگاه گوشه اتاق صداش یک نواخت شه و قلب بابا ایست کنه ام برام وحشت ناک بود.
پاهای سنگینم و به حرکت دراوردم و کنارش نشستم قطره بزرگی از اشکم روی دستاش ریخت.
مامان هیچ وقت یاد نداشت مو ببافه.
ولی بابا هندمند.
میشست روی مبل و من و آرام رو زمین میشسنتیم و اون با حوصله تار به تار موهامون و نوازش می کرد و میبافت.
از این بابا ها که شعر میخونن و شبا میان تو اتاقت بهت سر میزنن پتو از روت کنار نرفته باشه!
بابای من معنی کامل...اسمش بود.

دستاش و فشردم و بغض کرده گفتم:
-بابا یادته میگفتی دختر مثل گل میمونه اگر اجازه بده یه بی کجدان بهش دست بزنه...پژمرده میشه؟ یادته میگفتی نزاریم دست کسی بهمون بخوره خدایی نکرده پر پر میشیم؟
بغضم ترکید و هق زدم:
-بابا یادته گفتی خار میشی میپیچی دورمون تا یه وقت دست کسی سمتمون نیاد؟ ولی بابا من خودم از لابه لای خارا اومدم بیرون...
رفتم سمت دست اون بی وجدان...بعد تو مشتش مچالم کرد بابا
گلت کارش از پژمردگی گذشته پر پرش کردن!

romangram.com | @romangram_com