#پانتومیم_پارت_212
آب میوه ام رو بی حرف به سمتش گرفتم و دوباره چشم بستم
سالم از اون در بیا بیرون بابا...
بیا تا یه درد به دردام اضافه نشه...بیا لطفا!
یه چیز جالب رو امروز فهمیدم
وقتی منتظری...زمان کشنده میشه
هر لحظه که می گذشت یک جون از تنم میرفت
و نه در اون اتاق لعنتی باز شد
نه صدای هقهقه مامان قطع شد
امیرم کلافه شده بود میدونم اگر مامانم نبود یه دادی میزد اما خودش رو کنترل می کرد.
چندین ساعت گذشته و امیر مامان رو برد نماز خونه و من پاهام رو تو شکمم جمع کرده و دستام رو روی پاهام حلقه کرده بودم.
بعضیا که رد میشدن با تعجب بهم نگاه می کردن
برام اهمیتی نداشت
دستای سرد کسی رو، روی گردنم حس کردم و مور مورم شد و سر خشک شدم رو بلند کردم و صدای تق تق مهره های خشک شده گردنم رو به اضافه درد شدیدش و به فهمیدن این که دست کی رو گردنمه به جون خریدم
اما قبل این که بفهمم شالم با خشونت تا جایی نزدیک به نوک بینیم کشیده شد جلو!
بهت زده از لابه لای تارو پود شالم به چشمای عصبی امیر زل زدم
کنارم کلافه نشست و مثل همون ژست چند لحظه پیشش لم داد و پاهاش رو نیم باز از صندلی اویزون کرد.
-چیکار میکنی!
کلافه با دو انگشت سبابه و شصت بین دو تا چشماش ور هدف گرفت و ماساژشون داد و کلافه گفت:
-آرام به قران یه بار دیگه ببینم شالت دور گردنته با همون شال دارِت میزنم.
چشمام گرد شد و چشماش رو باز کرد و از خستگی چشماش سرخ شده بودن...حتی بیشتر از همیشه.
-چرا این طوری شدی تو؟ قبلا میومدم دستت رو بگیرم میگفتی نکن خدا داره میبینتمون بعد الان موهات رو تا فرق سرت میندازی بیرون!
از لفظ خدا میبینتمون خنده ام گرفت
هرچند حرف درست رو آرام زده و من غرق گناهم اما خب هرکس اعتقادات خودش رو داره!
چند ثانیه خیره نگاهش می کردم
من نمیتونستم مثل آرام مذهبی باشم و از طرفی اگر همین طوری ادامه میدادم امیر صد در صد همه چیز رو میفهمید
برای این که وقت بخرم تا یه جواب درست و برنامه ریزی شده بهش بدم آروم و مظلومانه گفتم:
-میشه راجبش بعدا حرف بزنیم؟الان خوب نیستم
اخم هاش همچنان در هم بود اما
کلافه تر دستش رو بالا اورد و متعجب نگاهش کردم پشت دستش رو روی گونه و بعد پیشونیم گذاشت و گفت:
-داغ نیستی...سرت درد میکنه؟ بیا بریم بدم یه دکتر معاینه ات کنه
romangram.com | @romangram_com