#پانتومیم_پارت_213

بهت زده فقط نگاش می کردم
هرلحظه.‌
و هرثانیه که کنارش بودم
شبیه قصه ها بود
و آرام پی دوست داشتن بچه گانه اش رو گرفت و شاهزاده بدون اسب سفیدش رو این جا برای من ترک کرد...
و من حاضر بودم با این شاهزاده بدون اسب سفید تا ته قصه پیاده برم.

خواستم جوابش رو بدم که صدایی رو شنیدیم و هردو سر چرخوندیم
خم شدم چون امیر کل دیدم رو گرفته بود.
با دیدن دکتر که از اتاق خارج میشد فوری بلند شدم
بهمون رسید و دستام سر شده و خیسی عرق رو، رو تیره کمرم حس
می کردم.
مردی مسن و قد کوتاه که داشت ماسک از دور گردنش باز می کرد
درست مثل فیلمای آبکی...
که دختر با گریه میگن چیشد دکتر؟
بعد...بعد چی میشه؟
ولی من حتی نمیخواستم حرف بزنم منتظر بودم امیر بپرسه و کل وجودم گوش شده بود
-شما همراهای بیمارید؟
امیر دستاش رو جایی پشت کمرم گذاشت
-بله
دکتر نگاهش رو اول به چشمای من دوخت و بعدش به زور چشم از چشمای پر اشکم گرفت
نگاهش رو این بار به امیر دوخت و ...
-حالش خوبه،سکته خفیف بوده فقط باید مراقب باشه سابقه بیماری قلبی داشتن خانوادشون؟
قلبشون ضعیفه حتی ممکنه به باطری نیاز باشه
باید بعد انتقال به بخش نوار قلب و ازمایش گرفته بشه ازشون
اما فعلا خدارو شکر خوبه
دستام رو جلوی دهانم‌ گذاشتم و با همه وجودم جیغ کشیدم اما چون دستام جلوی دهنم بود فقط یه صدای عجیب و خفیف شنیده میشد
دست امیر رو از پشت کمرم پس زدم و چرخیدم و رو پنجه بلند شدم و دستام رو دور گردنش انداختم و اون قدر با شدت پریدم بغلش که دو قدم برای حفظ تعادلش به عقب برداشت و برای این که نیفتم به بازوهام فشار اوردم و با خوشحالی پام رو دور کمرش انداختم و لبام رو جایی بین شونه هاش پنهون کرده و جیغ میزدم تا صدام گوش خراش نباشه
صدای خنده دکتر رو شنیدم
-من بعدا راجب سابقه بیماری حرف میزنم باهاتون...فعلا

romangram.com | @romangram_com