#پانتومیم_پارت_208
هول شده چند بار سرفه کردم و گفتم:
-انبه رو الان دوست ندارم الان تو بیمارستان و تو این شرایط
خیره به چشمام لبخندی زد و گفت:
-آرام!
خیره ب چشماش اروم گفتم:
-جان
لبخندش عمق گرفت:
-چیزی زدی؟
تا جملش رو تموم کرد زدم زیر خنده و قهقهه وارانه به جلو خم شدم
پایین موندنم طولانی شد و امیر بازوم رو گرفت و بلندم کرد و به صندلی تکیه دادم و خیره نگاهم کرد و با گریه نگاهش کردم
خنده روی لبام کم کم محو شد و با بغض گفتم:
-امیر من خیلی بدم
اخم کرده نگاهم کرد و چشماش رو چند ثانیه بست و بعد چند لحظه چشماش رو باز کرد و آروم و عصبی غرید:
-گفتم نریز این اشکارو
اشکام رو با سرعت پاک کردم اما جدیدا جایگذینشون میشدن
چه قدر لوس شده بودم این روز ها!
خب اگر همه دخترای قوی یه امیر چشم قهوه ای پیششون بود که عصبی میشد با گریه کردنشون و لوتی وارانه هواشون رو می داشت...
اونا ام دیگه قوی بودن رو کنار میزاشتن...
لوس میشدن...
مثل آیلین
مثل منی که داشتم به لوس شدن عادت میکردم و میترسیدم از روزی که بفهمه و تلافی کنه
این همه دروغ رو تلافی کنه
بازوم رو به چنگ گرفت و من رو به سمت خودش کشید که نه...پرت کرد
به سینش محکم برخورد کردم
من اهل هقهق کردن نبودم یا بلند زار زدن
گریه هام صدا نداشت
مثل کلاوس تو وم پایر فقط قطره های اشکم سر میخوردن رو گونه هام
اروم لباش رو کشوند سمت گوشم و گفت:
-من بلد نیستم با دستام اشکات رو پاک کنم...
خودت بفهم دیگه...
romangram.com | @romangram_com