#پانتومیم_پارت_209

هر وقت گریه کردی سرت رو بزار رو سینم...
خود به خود اشکات پاک میشه
لبخند آرومی بین بغضم رو لبام نشست
داشتم گناه می کردم...یه پسر نامحرم و غریبه که فکر میکرد زنشم و بغلم
می گرفت.
ولی... من یه لحظه مچاله شدن تو بغلش رو به ابد و یک روز جهنم میفروختم...مُفتِ مُفت!
این حسی که داشت شکل میگرفت خطرناک بود
این بازی قرار بود مثل پانتومیم باشه
لب نزنیم...حرف نزنیم...فقط حرکت کنیم
زندگی کنیم...تهش که تایم تموم شد معمارو لو بدیم.‌
این معما قرار نبود لو بره...حتی اگه تایم تموم بشه...
ولی اگر دوست داشتن بیاد وسط...این حسی که دارم بزرگ بشه...
اون وقت پانتومیم به انتها نرسیده تموم میشه
همه چیز رو میفهمه
میبازم! میبازیم‌
-ببخشید
اول سرفه و بعد ببخشید گفتن دختری باعث شد سرم رو از رو سینه امیر بردارم و روی سیوشرتش لکه بزرگی از اشکام دیده میشد
پرستار ریزه میزه و سفیدی روبه رومون بود که با لبخند بامزه ای گفت:
-این خانومی که تو اتاقه شما همراهشید؟ به هوش اومده
با سرعت بلند شدم و براش سر تکون دادم.
لبخندی زد و دوباره نگاهش کشیده شد به امیری که کنارم ایستاده و دستش جایی دور کمرم بود
نیشش گشاد تر شد و گفت:
-برید داخل پس
سر تکون دادم و با امیر وارد اتاق شدیم.

پرده رو کنار زدم و وارد شدم و مامان چشماش رو باز کرد و رنگش پریده بود نگران نیم خیز شد و بی حال اما مضطرب گفت:
-بابات؟
لبخند آرومی زدم تا استرسش کم تر بشه
-اتاق عمله...بهمون خبر میدن انتهای راه روِ، اگر بیان بیرون میبینیمشون.
مامان نفس عمیقی کشید و بغض کرده گفت:

romangram.com | @romangram_com