#پانتومیم_پارت_202

لحظه ای حس کردم سرم سنگین شد و ناباور فقط به چشمای خیس معین نگاه می کردم
امیر عصبی گفت:
-چرا اومدی پایین؟ زنگ میزدی اورژانس
هم زمان امیر گوشیش رو در اورد و معین با گریه گفت:
-اومدم ماشین بگیرم بابام رو ببریم بیمارستان...
این قدر هول شدم اصلا نفهمیدم...مامانم حالش بد شده
به خودم اومدم و نفسام منقطع شده بود
مهراد خدا لعنتت کنه..‌مهراد با بابام چی کار کردی؟ چی گفتی که این طوری شد.
بازوم رو از دست امیر خلاص کردم و با دو به سمت ساختمون دوییدم و امیر داد زد:
-آرام!
من که ارام نبودم! من که ارام نبودم مثل مامان حالم بد شه و حتی نتونم به اورژانس زنگ بزنم!
من آیلین بودم...خودم از تو خون ریزی می کردم...میسوختم...برام‌مهم نبود
بعدا وقت داشتم خودخوری کنم!
نفهمیدم چه طوری پله هارو بالا رفتم.
همون نیمه نفسی که برام مونده بودم داشتم از دست میدادم!
در خونه کاملا باز بود و با کفش دوییدم تو خونه و ترسیده داد زدم:
-بابا!
مامان بی حال پشت به من سمت بابا خم شده بود و با گریه داد زد:
-آیلین...خدا نگم چی کارت کنه...برگشتی
اینارو ناله وار می گفت برگشت سمتم و با نگاهی پر خون این بار با تن صدای بالا تری داد زد:
-آیلین برگرد همون گورستونی که بودی
گمشو
مادر بود!
شناخت!

هل شده نفس نفس زنون نگاهش کردم.
لغزش قطرات عرق رو روی تیره کمرم حس می کردم
از طرفی اون وضعیت بابا و از طرفی مامان که اون طوری با عصبانیت نگاهم می کرد و با شنیدن صدام و لحنم شناخته بودم!
با پاهای لرزون به سمتش رفتم و مِن مِن کنان و با لکنت گفتم:
-م...م...مامان

romangram.com | @romangram_com