#پانتومیم_پارت_201

خواهر من تنها اشتباهش اعتماد و احمق بودنش بود نه دیگه همچین چیزی!
سعی کردم حرفای اخرم رو دوباره با مظلومیت بگم
امیر کلافه به موهاش چنگی زد و اومد سمتم و بازوم و گرفت و غرید:
-اگه بشه که بس کنی همه دارن نگامون می کنن
بهت زده سر برگردوندم چند تا خونه از همسایه ها دراشون باز شده و زنای چادری داشتن نکاهمون می کردن و چند نفرم از توی تراس و لای پنجره خیره مون بودن!
با کف دست اشکام رو پاک کردم و امیر رو به مردم داد زد:
-تخمه بدم یا برم چیپس بگیرم منتظر پارت بعدی فیلم باشین
دِ برین خونه هاتون دیگه...
همسایه ها با اخم و تخم و پچ پچ بعد چند دقیقه پراکنده شدن و امیرم با خشونت بازوم رو گرفت و من رو کشوند سمت خونه که درش همچنان چهار طاق باز بود

-ولم کن
تو حیاط تقریبا پرتم کرد و در رو محکم بست و عصبی گفت:
-شالِت!
گیج آب بینیم رو بالا کشیدم و گفتم:
-چی؟
با حرص اومد سمتم و دستش رو برد پشت سرم و شالم رو کشید روی سرم و عصبی غرید:
-آرام چرا مثل آیلین رفتار میکنی؟
خشک شده به چشماش زل زدم و مِن مِن کنان گفتم:
-چ..چون خ...خواهریم...من تا یه حدی میتونم اروم باشم!
کلافه نفس عمیقی کشید و خواست حرفی بزنه که با دیدن معین که با سرعت از ساختمون خارج میشد خشک شده داد زدم:
-معین!
بهمون رسید و با بهت نگاهمون کرد و رنگ از روش پریده و موهای جلوش به پیشونیش چسبیده بودن و عرق کرده بود.
ترسیده بازوش رو گرفتم
-معین چیشده؟
با ترس و نگرانی گفت:
-آ...آرام ...بابا!
بهت زده نگاهش کردم امیر جلو اومد و دستش رو روی شونه معین گذاشت:
-بابات چی؟
معین با وحشت و استرس گفت:
-داداش امیر برو ماشین بگیر فکر کنم بابا سکته کرده!

romangram.com | @romangram_com