#پانتومیم_پارت_203
این رو با بغض گفتم
مامان یهو زد زیر گریه و گفت:
-تویی آرام؟ فکر کردم آیلینه
تا این رو گفت نفسی که وسط سینم قفل کرده بود آزاد شد و چند لحظه خیره به چشمای گریون مامان زل زدم و بعد دوییدم وسط پذیرایی و دستم رو روی سینه بابا گذاشتم
رنگش پریده و چشماش بسته بود
دستم رو روی قلبش گذاشتم و آروم شزوع کردم به ماساژ دادن
مامان با هقهقه می نالید...
-خدا نگم چی کارت کنه آیلین...بی چارمون کردی...غرور بابات رو خورد کردی
با هر کلمش با کف دست به پاهاش
می کوبید.
دستی روی شونم نشست و با گریه سر چرخوندم و امیر خیره به چشمام دست انداخت دور کمرم و بلندم کرد
صدای آژیر آمبولانس رو که شنیدم بغضم کامل ترکید
حق با مامان بود...این حال خرابِشون تقصیر من بود نه هیچ کس دیگه ای نگاهم به رنگ پریدگی صورت بابا و چشمای بستش بود
اگه چیزیش میشد چی؟
شقیقه هام نبض میزد و حتی فکرشم دیوونم می کرد
مردایی با لباسای مخصوص و برانکارد وارد خونه شدن و معین گریه می کرد و مامان ضعف کرده و افتاد زمین مامانم رو بلند کردن و معین با گریه خم شد و دست امیر رو پس زدم و رفتم سمت معین و کشیدمش تو بغلم
سرش رو چرخوندم و لابه لای شونه ام پنهونش کردم تا نبینه دارن چطور ماسک میزارن رو صورت بابا و میبرنش
امیر داشت باهاشون حرف میزد و من حالت تهوع داشتم
-آرام...ب..بابا
بغضم رو قورت دادم و دستم رو لابه لای موهاش فرو کردم...چیزی نیست
حجم سنگینی رو روی قفسه سینم حس می کردم
انگار نمی تونستم نفس بکشم
خودمم محکم چشمام زو بسته بودم تا نبینم دکترا دارن چی کار می کنن.
سرم رو برگردوندم و چشمای خیسم رو باز کردم
نبودن
برده بودنشون
امیرم نبود!
زود دست معین رو گرفتم و از بغلم بیرون اومد و کمی سمتش خم شدم و گفتم:
-الان میزارمت خونه خانوم زاهدی
معین عصبی داد زد:
romangram.com | @romangram_com