#پانتومیم_پارت_191

ولی برنج و مرغ خیلی خوبی درست می کردم.
تصمیم گرفتم همون رو درست کنم.
مرغ رو از تو فریزر درآوردم و این پری و خوشگلی یخچال برام جالب بود و معده ام رو تحریک می کرد

فلفل دلمه و هویج رو، رو مرغ ریختم و پیازم خورد کردم و رو مرغ ریختم و فلفل و زرد چوبه ام روش ریختم و در قابلمه رو گذاشتم و زیرش رو روشن کردم و روغنش کم کم سرخ شد و زیرش رو کم کردم تا بخار پز شه و با مواد طعم بگیره و نرم بشه
برنج سه تا لیوان خیس کردم و از آشپزخونه خارج شدم و امیر داشت درس می خوند
بهش خیره شدم
موهاش کمی بلند شده و خیلی گوگولی شده بود.
خودکار رو روی گوشش گذاشته بود و آستینای پیراهن چهار خونش رو تا زده بود.
لب گذیدم و تند تند پلک زدم و از اون حس عجیب و مرموزی که برام ناشناخته بود خارج شدم.
به سمت اتاق دوم رفتم ببینم دکور اون چه طوره
در اتاق رو باز کردم.
این اتاق مجهز بود و میز داشت و برای آرام و امیر بود برای نقاشی و کارای مربوط به رشته.
حالا رشته خودم چی میشه؟
باید یه جوری برم دانشگاه که سر دو کلاسا بشینم! بدون این که امیر بفهمه...اما چه طور؟
خواستم از اتاق خارج بشم که با دیدن گیتار پشت میز با ذوق به سمتش رفتم.
عاشق سازای موسیقی بودم ولی هیچ وقت فرصتش پیش نیومد برم یاد بگیرم.
از پس هزینه هاش برنمیومدم
با لبخند به گیتار زل زدم چه قشنگه!
بلند داد زدم:
-امیر تو گیتار بلدی؟
بعد چند لحظه حضورش رو پشتم حس کردم.
به دیوار تکیه زده و با چشمای ریز شده گفت:
-آلزایمرم داری؟برات آهنگم زدم
بهت زده به گیتار زل زدم و چند بار پلک زدم.
گند زدم!
لبخند آرومی زدم و با آرامش به سمتش کامل برگشتم
-منظورم رو بد گفتم بلدی آهنگ بسازی؟
ابرو بالا انداخت و عمیق نگاهم کرد:
-آهنگی که برات زدم رو خودم نوشته بودم!

romangram.com | @romangram_com