#پانتومیم_پارت_190

سرباز دل...هشت خاج! و سه خشت!
باچشمای گرد شده گفتم:
-وا!
خندید و یهو پاسورا رو از زمین برداشت و دستاش رو به پشت برگردوند و با چشمای ریز نگاهش کردم که دوباره دستاش رو برگردوند.
-پاسورا چرا نیستن!؟
این رو با جیغ گفتم!
متفکر گفت:
-نمی دونم
نتونستم خودم رو کنترل کنم و پریدم سمتش و گفتم:
-قایمش کردی
هم زمان شونش رو گرفتم و چرخوندمش و اون معلوم بود به زور داره خندش رو کنترل می کنه.
پشتش و زیرش رو نگاه کردم نبود!
با حرص آستینای لباسش و بالا زدم و با دستم از رو لباس برسیش کردم و با بهت گفتم:
-کجا گذاشتی؟
تکیه به مبل خیره نگاهم می کرد.
با حرص نفس عمیقی کشیدم و دست بردم یقش رو کشیدم جلو و سرم رو خم کردم تو تیشرتش و نگاه کردم..نبود!
یه لحظه تو همون حالتی که جلوش نشسته و سرم و تو یقش فرو کرده بودم و داشتم برای پیدا کردن کارت بدنش رو نگاه می کردم خشکم زد!
خاک درسته تو سرم!
زود سرم رو بالا بردم و نگاهم خشک شد تو چشماش
آروم خیره نگاهم می کرد...یه جور با لذتی انگار از اوسکلیم حال می کنه!
آب دهنم رو قورت دادم و خواستم برم عقب که دستش رو پشت گردنم گذاشت که نفسم رفت
خیره به چشماش بودم که دستش رو آروم برد لای موهام و گیره رو باز کرد و موهام ریخت دورم و هم زمان کارتم از پشت موهام افتاد رو زمین.
مبهوت به کارت نگاه کردم که با نیشخند گفت:
-دست توعه که!
با حرص لبخند زدم و کارتارو به سمتش پرت کردم و گفتم:
-مرموز
خندید و فوری بلند شدم و به بهانه درست کردن ناهار ازش دور شدم!
نفسم یکی در میون بود!

زیاد سر رشته ای تو آشپزی نداشتم

romangram.com | @romangram_com