#پانتومیم_پارت_153
بابا کنار من ایستاده و معینم لبخند به لب داشت.
بابای امیر کنار بابا ایستاده بود و تپل و قد بلند بود موهای سفید و یک دستی داشت.
فاضل و دوست امیر شاهد بودن ومن و پریا ام بودیم
زندایی پشتِ آرام و امیر ایستاده و قند میسابید
هیچی نمی فهمیدم نگاهم فقط تو نگاه غم زده آرام قفل شده بود و امیری که با نگاه بی روحش اما لبخندی که بیشتر شبیه نیشخند بود به عاقد زل زده بود،
عاقد مهریه گفت و عمو و عمه از پشت سر با هیجان مدام عکس می گرفتن
لبم رو جوییدم و آرام گلاب آورد...آرام گل چید...
آرام چونه لرزوند و من قلبم درد می کرد می دونستم بغض داره
-بله
بله ی آرام تو سرم اکو شد و نفسم رفت و صداش چه قدر ضعیف بود همه دست زدن و زندایی نیش چاکوند و معین با هیجان همین طور دست می زد
امیر بله گفت و بازم همه دست زدن و من به بند کیفم چنگ زدم.
دفتر بزرگی جلوشون قرار گرفت.
من و فاضل ایستادیم و فاضل امضا کرد و منم لب گزیدم و دستممیلرزید،آروم خودکار رو برداشتم
دیگه نمیشد جلوش رو گرفت...تموم شد!
امضا کردم و دوست امیر و پریا ام امضا کردن
بازم لب گزیدم و آرام و امیر شروع کردن به امضا و من سرم پایین بود
مامان امیر سرش رو خم کرد سمتم و با لبخند گفت:
-میترسم تورو با عروسم هی اشتباه بگیرم
با لبخند ادامه داد:
-ماشالا فتوکپی همین...هر دو ام خوشگل
لبخند مصنوعی زدم و گفتم:
-هم سانیم
لبخند زد و اشک چشماش رو پاک کرد.
گوشیم زنگ خورد و سیم کارت سابقم بود از اتاق اومدم بیرون و شماره ناشناس بود.
-بله؟
-آیلین.
متعجب چشم ریز کردم و گفتم:
-شما؟
صدای خش خش و نفس عمیقی رو کشیدم و بعدش...
-پوریام
romangram.com | @romangram_com