#پانتومیم_پارت_151

-گریه نکن!
-آرام
برگشتیم و هر دو به امیر زل زدیم،
تی شرت مشکی جذب و کت تک سفید
شلوار کتون جذب مشکی با کالج های براق مشکیش،موهای مواج و تیره اش که رو به حالا حالت داده شده و چشماش مثل همیشه بی روح و سرخ بود و اون قدر زیر چشماش کبود شده و چهره اش ترسناک دیده میشد که چشمام گرد شد.
به سمتمون اومد و به آرام لبخندی زد و آروم مچ دستش رو نوازش کرد و گفت:
-میدونم استرس داری،ولی الان میریم داخل و همه چیز تموم میشه.
آرام سرش رو پایین انداخته و امیر سر بلند کرد و گفت:
-بریم
فاضل به سمتمون اومد و گفت:
-عمه میگه عاقد اومده
رنگ از روی آرام بیش از قبل پرید
امیر گوشه آستین مانتوی سفید آرام و گرفت و با خودش به سمت پله ها کشیدش.
به راه پله ی دوم که رسیدیم امیر برگشت و رو به فاضل گفت:
-شما و آرام برید من آیلینو کار دارم
فاضل کمی با اخم نگاهمون کرد و آرام نگران و با غم نگاهم کرد و در آخر با فاضل از پله ها رفتن بالا.
امیر برگشت و یهو مچ دستم رو گرفت و من رو کشید به سمت زیر پله ها
در اتاق کوچیکی رو باز کرد و هولم داد داخل و وحشت زده نگاهش کردم و گفتم:
-چی کار می کنی!
نگاه مرده بی روحش رو به چشمام دوخت و گفت:
-الان می گم...
هم زمان به سمتم اومد و قلبم تو دهنم می زد!

-د...داری چی کار می کنی؟
نیشخندی زد و گفت:
-نمی خوام بخورمت...نمی خوام تو بهترین روز زندگیم شبیه دراکولا بیفتم تو عکسا،بیا گریمم کن...این کبودی زیر چشمام رو از بین ببر
اخمام در هم فرو رفت و نمی دونم چرا ولی دویت نداشتم کارش باهام این باشه
چند بار نفس عمیق کشیدم تا از این حس مزخرف بیام بیرون با حرص گفتم:
-مگه من وسایل گریمم رو با خودم این ور و اون ور می برم؟
نیشخند زد و کیف بزرگی که رو شونم بود رو گرفت و تکونش داد و گفت:

romangram.com | @romangram_com