#پانتومیم_پارت_150
پوریا خشک شده یک قدم به تینا نزدیک شد و ناباور گفت:
-باید بهش توضیح بدم
تینا با چشمای گرد شده گفت:
-نه!
پوریا با نیشخند گفت:
-ممنون که اطلاع دادی
هم زمان سوار ماشینش شد و نگهبان در باغ را باز کرد و پوریا پاش رو روی پدال گاز گذاشت و بدون دیدن دویدن های تینا پشت سرش از باغ خارج شد.
دینا با گریه گوشی اش رو به زمین کوبید و جیغ زد:
-گند زدم...خدا لعنتت کنه آرام
***
نفس عمیقی کشیدم و چند بار چشمام رو باز و بسته کردم.
-آیلین؟
برگشتم و مبین فوری به سمتم دویید و کروات زده گفت:
-دست گلش جا موند!
سری تکون دادم و مامان هول زده چادرش رو، رو سرش کشید و گفت:
-آیلین تو آرام چتونه؟چرا رنگتون پریده!
بهت زده نگاهش کردم و بعد چند وقت آرایش قشنگی داشت و این جوون تر نشونش می داد.
رفتم سمت ماشین دایی و فاضل از ماشین پیاده شد و خیره به صورتم زل زد و گفت:
-چه خوشگل شدی!
اخم کرده گفتم:
-مرسی
در سمت آرام رو باز کردم و گفتم:
-بیا پایین دیگه
فاضل ازمون دور شد و آرام مضطرب شال توری و سفید رنگش رو پشت گوش زد و نالید:
-وای آیلین غلط کردم.
دستش رو گرفتم و از ماشین کشیدمش بیرون و گفتم:
-یه ماه پیش تو ی اون اتاق کوفتی خودم رو جر دادم ولی گوش نکردی الان دیگه نمی تونی هیچ غلطی بکنی
آرام با رنگ رو روی پریده پیاده شد و به خاطر گریه کمی گوشه چشماش سیاه شده بود
زود با گوشه شالِ فیروزه ایم خط چشمش رو درست کردم و غریدم:
romangram.com | @romangram_com