#پانتومیم_پارت_149

سرش رو بلند کرد و با چشمای اشکی گفت:
-بهش میگم دوسش دارم و قبولش می کنم
بابا اینا هم چون پسر سالم و بدی نیست و از ترس پوریا فوری قبول می کنن
مبهوت گفتم:
-تو زده به سرت!
آروم گفتم:
-ببین کی گفتم...ته این بازی اونی ک
می بازه تویی!
***
تینا با لبخند دستش رو دور بازوی پوریا حلقه کرد و گفت:
-چرا اومدی بیرون؟ همه دارن راجب مراسم عروسیمون حرف می زنن.
پوریا نفس عمیقی کشید و کلافه گفت:
-تینا من چند بار بهت بگم ازدواجمون سوریه تا من بتونم اقامت این جا رو بگیرم؟
تینا غم زده روبه روی پوریا ایستاد و انگار تازه حقیقت به روش آورده شده بود و نمی تونست
جلوی ریزش اشکاش رو بگیره
-پوریا من دوست دارم!چرا این ازدواج رو واقعی نکنیم!؟
پوریا به موهاش چنگ زد و حتی
نمی تونست لحظه ای خودش رو کنار تینا تصور کنه!
-من دوست ندارم
پشتش رو کرد و مسیر سنگ فرش شده رو طی کرد و جلوی ماشینش ایستاد و دزدگیر را زد.
تینا با گریه داد زد:
-چون آرام رو دوست داری؟
پوریا عصبی به تینا زل زد و حتی اسم آرام هم قلبش رو به بازی می گرفت
-به تو ربطی نداره
تینا عصبی گفت:
-می دونم می خوای با ازدواج با من اقامت بگیری و بعدش اونو بیاری پیش خودت...
پوریا خیره چشمای رنگی تینارو ارزیابی کرد و گفت:
-آره میخوام همین کارو کنم،آرامم باهام میاد.
تینا با پوزخند گوشی اش رو از جیب شرتک لیمویی اش بیرون کشید و بعد از چند لحظه صفحه بزرگ و لمسی گوشی رو به سمت چهره در هم پوریا برگرداند و گفت:
-جهت اطلاعت فهمیدم آرام پیج من و تورو با پیج فیک دنبال میکنه و پست نامزدیمونم دیده...یعنی این طوری بگم که آرام...بی آرام!

romangram.com | @romangram_com