#پانتومیم_پارت_145

مهراد خشک شده به چشمای امیر زل زد.
من و آرامم فقط به امیر زل زدیم
چه قدر نگاهش به مهراد ترسناک بود!
یعنی چشماش سرخ یا صورتش کبود نبود...ولی چشماش...چشماش خیلی بی روح و ترسناک شده بودن.
مهراد سرفه ای کرد و گفت:
-باشه به دوستت زنگ بزن
امیر ابرویی بالا انداخت و گفت:
-الان که فکر می کنم میبینم دوستم امروز سرش شلوغه نمی تونه بیاد
ابرویی بالا انداخت و با لبخند گفت:
-منم باید با آرام برم...
دستش رو، رو شونه مهراد گذاشت و با همون تمسخر گفت:
-موفق باشی
با چشمای گرد نگاهش می کردم که رفت سمت موتور سیاه و بزرگش و بلند گفت:
-آرام!
آرام مضطرب نگاهم کرد و تو نگاهش التماس بود
ولی کاری از دستم برنمیومد!
هولش دادم و با لبای آویزون رفت سمت موتور امیر و پشتش به زور و کلی بدبختی نشست و محکم از صندلی گرفت نه از کمر امیر
امیر کلاه کاسکتش رو گذاشت و نیم نگاهی خرجمون کرد و گاز داد و رفت!
چند بار پلک زدم و مهراد زیر لب غرید:
-آشغال
برگشتم و با حرص گفتم:
-سعی کن به جای توهین کردن به اون یاد بگیری چه آدم تعمیر کار باشه چه معاون وزیر...آدمه! دلیلی نداره مسخره اش کنی
با بهت نگاهم کرد و با نیشخند گفتم:
-چون عموی خودمم تعمیر کاره...اون یکی ام بَنا و پسر عمه ام و پسر داییم نون وایی دارن
خشک شده نگاهم کرد و با حرص گفتم:
-یکم آدم باش!
هم زمان با این حرفم عصبی سوار ماشین شدم و محکم در رو بستم!
مهراد هم چنان تو همون حالت قبلی که ایستاده بود خشکش زده و تکون نمی خورد!

بعد چند لحظه اومد تو ماشین و فقط آروم گفت:

romangram.com | @romangram_com