#پانتومیم_پارت_143
-خب تو ام شیر موز دوست نداری!
نگاهم کرد و با چهره ی در هم رفته گفت:
-آره خیلی مزخرفه
امیر خیره به آرام نگاه می کرد یه جوری به آرام نگاه می کرد...یه جورِ عجیب،انگار محوشه!
مهراد هیچ وقت این طوری به من نگاه نکرده
بی شک امیر عاشق ارام بود،اما مهراد فقط من رو دوست داشت و بهم عادت کرده بود.
دندون رو هم سابیدم...همین مونده حسودی کنم!
همین مونده هی به امیر نگاه کنم!
برن به درک اصلا...اه!
رو به مهراد سریع گفتم:
-بریم؟
مهراد نگاهم کرد و گفت:
-بریم؟
بلند شدیم و آرام فوری مضطرب گفت:
-کجا؟
میدونستم نمیخواد با امیر تنها باشه.
مهراد با لبخند گفت:
-آیلین یکم قلمو و آب رنگ میخواد
میریم بخریم
امیر سرتکون داد و براشون بی حرف دست تکون دادم و با مهراد رفتیم سمت ماشین و مهراد گفت:
-امیر عجیب نیست؟
با پوزخند گفتم:
-عَجی مَجیِ!
خندید و با هم سوار ماشین شدیم در رو بستم و کمربندم رو زدم.
خیره به امیر و آرام از دور گفتم:
-به هم میان؟
مهراد با خنده گفت:
-اصلا!
نیشخند زدم و برگشتم و مهراد با اخم گفت:
-چرا روشن نمیشه!
romangram.com | @romangram_com