#پانتومیم_پارت_141
با سرعت با پشت دست اشکاش رو پاک کرد و گفت:
-پوریا داره ازدواج می کنه!
بهت زده نگاهش کردم
چشمام گرد شده بود!
از کجا فهمید!...لپش رو باد کرد و گفت:
-اینستاگرام دختره رو پیدا کردم...عکس با پوریا داشت و زده بود همسر آیندم و کلی قلب زیرش!
ناراحت نگاهش کردم و گفتم:
-برای همین با امیر دوست شدی!؟
سر تکون داد و کلافه شقیقه هام رو فشردم و گفتم:
-امیر خُلِ بفهمه بهش حسی نداری و داری بازیش میدی دیوونه میشه
بی حرف به روبه روش زل زد و با بغض گفت:
-اون من رو بازی داد...منم یکی دیگه رو بازی می دم...حالا که همه پسرا عروسک بازی دوست دارن
باید اینم بدونن که دخترا بهتر از همه قوانین عروسک بازی رو یاد دارن...خوب بلدن بازی کنن
-دیوونه شدی!؟
خیره به چشمام با نیشخند گفت:
-دیوونم کرد!
بهت زده نگاهش کردم که با پشت دست اشکاش رو پاک کرد و گفت:
-من دارم لحظه لحظه تاوان دوست داشتنش رو پس می ...چرا این دوست داشتن تموم نمیشه؟
با حرص گفتم:
-چون احمقی!
با سری کج شده و با همون صدای خفه شده از بغض گفت:
-گفته بودم چشماش رو دوست دارم؟
شونه هاش رو گرفتم و گفتم:
-بس کن آرام،داری میری رو اعصابم ها!
غمگین برگشت و زل زد به چشمام و گفت:
-بیخیال...نگران من نباش...حالم خوبه
قلبم درد می کنه اما خوبم...مغزم ارور میده اما خوبم...دلم براش تنگ شده ولی خوبم!
اون قدر خوبم که ممکنه هر لحظه تو دردایی که ریختم تو خودم خفه شم!
عصبی دندونام رو، رو هم سابیدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com