#پانتومیم_پارت_135
سر تکون دادم و ماشین رو روشن کرد.
کمربندم رو بستم و راه افتاد.
آهنگ رو پلی کردم،ترکی بود!لبخند زدم و کم کم ماشین خنک شد
من اوپتیما خیلی دوست داشتم.
یه دوست مجازی ام داشتم که دو سه سالی بود با هم بودیم بهش می گفتم عروسک،اونم خیلی اوپتیما دوست داره.
لبخندم عمق گرفت پشت چراغ قرمز ایستاد و گفت:
-تا یادم نرفته...
متعجب نگاهش کردم که خم شد در داشبرد رو باز کرد، یه جعبه سفید بیرون آورد و گذاشت رو پام
-واقعا سخته هر شب استوری هات رو نبینم
بهت زده به جعبه نگاه کردم!
با لبخند نگاهم می کرد.
با چشمای گرد در جعبه رو باز کردم. جعبه کوچک تر رو کشیدم بیرون و با دهن باز به آیفون صورتی رنگ جلوم زل زدم.
-م...مهراد!
لبخندش عمق گرفت و دستم رو گرفت و برد سمت لباش،سعی کردم زیاد اوسگل بازی درنیارم
نیشم رو کنترل کردم
-واقعا نمی تونم قبولش کنم.
دستم رو گرفت و خیره به چشمام گفت:
-یه هدیه است،هدیه رو پس نمیدن!
لبم رو گذیدم و گفتم:
-اما...
برگشت سمت فرمون و چراغ که سبز شد راه افتاد و با لبخند گفت:
-حرف نشنوم
لبخند زدم و گوشی رو برگردوندم تو جعبه اش و جعبه رو بین دستام گرفتم،من بعد یک سال نمره خوب گرفتن و نیفتادن، بابا برام گوشی قستی گرفت!
حالا ایفونی دستم بود اگه اشتیاه نکنم کم کمش هیفده به بالا پولش بود!
من سر تاپام هیفده نمی ارزید!
خندم رو قورت دادم.
ماشین رو که تو کوچه نگه داشت برگشت سمتم و گفت:
-یه سیم کارت نو توش هست،دیشبم شمارم رو وارد کردم همچنین عکسا و نرم افزارایی ک ممکنه بخوای
با لبخند گفتم:
romangram.com | @romangram_com