#پانتومیم_پارت_133
(یا با من دوست میشی یا بازم با من دوست میشی)
با اخم رفتم جلو و بازوی ارام رو گرفتم و امیر حالا اون نگاه بی روح و براق رو به من دوخته بود.
-بریم
سینا با لبخند اومد سمتمون و گفت:
-مراقب خودتون باشید،فردا سر کار میبینمتون.
سرتکون دادیم و صدای بوق ماشین رو شنیدیم برگشتیم و با دیدن سمند نقره ای گفتم:
-اسنپم رسید!از طرف ما از بقیه ام خداحافظی کنید هرچند تو دانشگاه می بینیمشون.
سینا سر تکون داد و به سمت ماشین رفتیم و آرام دست تکون داد و فوری نشست رسما داشت از امیر فرار می کرد.
منم نشستم و پیرمرده گفت:
-رسالت؟
آرام فوری گفت:
-بله.
مرد راه افتاد و نفس عمیقی کشیدم و کلافه گفتم:
-امیر چی می گفت؟
هول شده نگاهم کرد و گفت:
-هیچی
زبونم رو، رو لبم کشیدم و کلافه چشمام رو بستم.
خدایا این امیر کدوم بلایی بود نازل شد!
***
روی برگه جلوم خطوط فرضی می کشیدم b6 ام رو برداشتم و انتهای موهای فرفری دخترم رو رنگ زدم...دخترم موهای فرفری نازی داشت.
چشمای خودم رو براش کشیده بودم فقط با سن کم تر،لباش رو آویزون و کنار گردنش مثل خودم خال گذاشتم. اسمم براش انتخاب کرده بودم.
کنار کاغذ نوشتم(ملودی)
لبخندم عمق گرفت بر خلاف خصوصیاتم من عاشق دختر بچه ها بودم و عاشق این بودم که مادر بشم و اون وقت هیچ وقت نمیزاشتم دخترم مثل من عقده داشته باشه،همیشه مثل دوستش میشم
مثل خواهر...همه چیزش رو بهم بگه.
لبخندم عمق گرفت و برگه رو لای کلاسرم گذاشتم.
به استاد چشم دوختم...چه قدر حرف می زد!
خندم رو قورت دادم و مهراد از اون سمت خم شد و بهم چشمک زد لبخند زدم...
این پسر رو دوست داشتم...مهربون بود و شاهزاده رویاهام!
گوشیم زنگ خورد و سرم رو بلند کردم و گوشیم رو برداشتم و برای استاد سری تکون دادم و از کلاس خارج شدم
romangram.com | @romangram_com