#پانتومیم_پارت_131
آروم گفت:
-چی بهت گفت مگه؟
کلافه گفتم:
-هیچی آرام،بیخیال
بلاخره رسیدیم به بچه ها و مهراد تا من رو دید اخم کرده به سمتم اومد چونم رو گرفت و گفت:
-لبات چی شده؟
بهت زده نگاهش کردم و آرامم تازه متوجه لبام تو نور شد و گفت:
-خون اومده!
امید دست به جیب کنارمون ایستاد و با نیشخند گفت:
-راست میگه آیلین،لبات چی شده!؟
اخمای مهراد بیشت تر از قبل رفت تو هم و فوری گفتم:
-آرام که رفت یه صداهایی شنیدم ترسیدم برگشتم برم دنبالش پام گیر کرد به یه شاخه افتادم لبام زخم شد.
آرام گیج گفت:
-واسه همین نفست گرفت؟
خیره به چشمای براق امیر با حرص گفتم:
-آره،شوکه شدم
مهراد گونم رو نوازش کرد و من نفس عمیقی کشیدم.
بچه ها شام رو آوردن و من درست و حسابی نتونستم چیزی بخورم و مدام یاد اون لحظه می افتادم...خدا لعنتت کنه امیر
اگه دهنم رو نگرفته بود و حرف زده بودم می فهمید من آرام نیستم و اون اتفاقم نمی افتاد.
البته صدای من و آرام درست مثل هم بود فرقمون لحن تند و جدی من با امیر بود.
وای لحن کشیده و دخترونم با دوستام و مهراد.
ولی آرام ساده و آروم حرف میزد گاهی به زور صداش شنیده میشد.
بعد غذا کمی دور هم دور آتیش نشستیم و بچه خواستن ادامه پانتومیم رو بازی کنیم ولی من قبول نکردم.
مامان زنگ زد به گوشی آرام و یکم با مامانم حرف زدیم.
در آخرم همه رفتیم تو چادرا من و آرام و نیایش تو یه چادر بودیم پریا و پریناز تو یه چادر.
امیر و سینا و امید تو یه چادر،استاد و مهراد و عقیلم تو چادر دیگه.
زیپ چادر رو کشیدم و لباسام رو با تاپم عوض کردم.
به شدت هوا گرم بود.
با گوشی آرام رفتم تو اکانت اینستا گرامم.
چه قدر دایرکت داشتم به مهراد پی ام دادم و آنلاین بود.
romangram.com | @romangram_com