#پانتومیم_پارت_116
نگاهم رو گردوندم و با دیدن مهراد کنارم ترسیده چشمام رو گرد کردم و ریز خندید و دستش رو، رو پیشونیم کشید و گفت:
-یه روز نبودم ببین با خودت چی کار کردی!
لبخند زدم و دستم رو، رو بالشت گذاشتم و تکیه بهش دادم و نشستم.
از اون بی حالی و ضعف راحت شده بودم.
پامم درد نمی کرد.
با لبخند گفتم:
-باید یه کاری می کردم نگرانم شی دیگه...
لبخند محوی زد و به زانوم زل زد و دستش رو آروم روی دستمالی که دور زانوم بسته شده بود کشید و گفت:
-وقتی رسیدم دیدم نیستی...
نفس عمیقی کشید و آروم گفت:
-بیخیال،فقط بیشتر مواظب باش
خواهش میکنم!
به نگرانی هاش لبخندی زدم و خم شد رو صورتم و پیشونیم رو طولانی و آروم بوسید.
ازم که جدا شد با لبخند سرم رو برگردوندم و با دیدن امیر درست کنار در چادر متعجب نگاهش کردم.
با همون نگاه مرده و نیشخند رو اعصابش نگاهمون می کرد،مهرادم اخم کرد و امیر اومد داخل و دستش رو به سمتم گرفت و متعجب نگاهش کردم مشتش رو باز کرد و پابندم تو دستش بود
دستم رو بردم سمتش که مهراد سریع تر پابند رو از دست امیر گرفت و اخم کرده نگاهش رو از امیر گرفت و خم شد و پای سالمم رو کشید سمت خودش و پابند رو آروم با همون اخم دور مچم بست.
امیر بازم نیشخند زد و از چادر رفت بیرون.
کلافه نفس عمیقی کشیدم.
همراهِ مهراد از چادر اومدیم بیرون و برای بهتر راه رفتن یه چوب رو به عنوان عصا برداشتم.
بچه ها داشتن چالش مانکن بازی می کردن و استپ موندنشون خیلی جالب بود.
آرام آهنگ رو با گوشیش پخش کرد و باز همه از حالت استپ خارج شدن و حتی استاد و پرینازم بازی می کردن.
ولی امیر کنار آتیش نشسته و با چوبای اون ور می رفت
مهراد به سمت سبد رفت و ظرفی رو برداشت و به سمتم اومد،با دیدن جوجه های داخلش لبخند زدم و گفتم:
-وای خیلی گرسنه ام بود
آرام برگشت و گفت:
-برات نگه داشتیم غذات رو
لبخند زدم و اونم لبخند آرومی زد و باز آهنگ رو قطع کرد که همه تو همون حالتی تا قبلش داشتن قر می دادن خشکشون زد.
سینا دهنش یه متر باز مونده و درحالی که دستش رو کمرش بود و درحال قردادن بود خشکش زده بود و پریا درحالی که برای سینا زبون دراورده و داشت چشماش رو لوچ می کرد استپ کرده بود
در حال گاز گرفتن جوجه ام خندیدم.
romangram.com | @romangram_com