#پانتومیم_پارت_115

امیر شالمم از دور مچ پام باز کرد و انداخت گوشه ای
خیره به مچ پام گفت:
-پات وَرم کرده،این پا بندت باعث شده خون جریان پیدا نکنه این چرت و پرتا چیه از خودتون آویزون می کنید؟
با اخم مچ پام رو گذاشت رو رونش و مشغول باز کردن پا بند شد.
اخم کرده نگاهم رو به آرام دوختم که بغض کرده نگاهم می کرد.
امید سرش رو اورد تو چادر و لیوان بزرگی رو گرفت سمت آرام و گفت:
-بیا آب قند و یه چیزایی سر هم کردیم، بده بخوره مهراد بفهمه دوست دخترش رو گم کردیم می ترکونتمون
امیر با صدای بلند نیشخند زد و آرام لیوان رو به سمت دهنم گرفت و آروم آروم محتویاتش رو خوردم و شیرینی و مزه آب کمی سرحالم آورد.
امیر پا بند رو گذاشت تو جیب شلوارش و هم زمان پارچه رو تو آب گرم فرو کرد و پارچه رو روی خونای خشک شده زانوم کشید.
کمی سوزش گرفت و چشمام رو بستم.
دستمال جدید رو دور زانوم بست و گره محکمی بهش زد.
شالمم خیلی قشنگ به دو قسمت مساوی تقسیمش کرد و با دست پاره اش کرد.
شال رو دور مچ پام محکم پیچوند و بست.
چشمام گردوندم و امیر هر از گاهی عصبی به اشکای آرام زل می زد
سرم درد گرفته بود و امیر بلند شد و خیره به آرام گفت:
-مراقبش باش
قبل از این که از چادر بره بیرون برگشت و با لحن کلافه و تحدید آمیزی گفت:
-گریه ام نکن!
پوزخند زدم و تا امیر رفت آرام بغض زده دستام رو گرفت.
بی حال گفتم:
-خوبم این قدر شبیه اونایی که دارن برای اخرین بار یه نفر رو میبینن نگام نکن نمردم که!
پام در رفته بود فقط
موهام رو ناز کرد و آروم گفت:
-خیلی نگرانت شدیم...خیلی دوست دارم
لبخند محوی زدم و گفتم:
-منم
آرام کنارم موند و منم تو همون حالت خوابم برد

چشم که باز کردم نگاهم رو به اطراف دوختم
تو چادر بودم، یک پتو مسافرتی نازک روم کشیده شده بود.

romangram.com | @romangram_com