#پانتومیم_پارت_114
سرش رو اورد پایین و نگاه تیزش رو به چشمام دوخت و ابرو بالا انداخت و با نیشخند گفت:
-چیه بد می گذره؟
هم زمان با این حرفش کمی بلندم کرد و من رو بالاتر اورد و حالا سرم کاملا به سینه اش چسبیده بود.
با حرص و بی حالی شل و وِل گفتم:
-میگم...و...ولم کن بگو...سینا بیاد
با حرص نیشخند زد و گفت:
-ببند
اون قدر بی حال و گیج بودم که دیگه چیزی نگفتم و کم کم چشمام بسته شد.
هیچ عطر خاصی نداشت...ولی داغ بود!
شایدم من حالم بده و تب دارم...
اره...من حالم بده
چشمام هم چنان بسته بود و نمی دونم چه قدر گذشته بود که کم کم صدای آبشار و هیاهو همهمه رو تشخیص دادم.
از اون جا گذشتیم و از یه سرازیری آروم پایین رفتیم و دوباره چشمام رو بستم
-وای چی شده؟خوبه؟
این صدای جیغِ پریا بود
چشمام رو آروم باز کردم.
چادرارو تشخیص دادم و آتیش و بچه ها که دورمون جمع شدن.
نیایش سریع زیپ چادر رو باز کرد و امیر گفت:
-نیاید تو چادر من زخمش رو ببینم
آرام آب گرم بیار فقط
تو همون وضعیتم خندم گرفته بود
انگار دکتره!
تو چادر من رو آروم روی پتو خوابوند و چشمام رو آروم باز کردم و چون خم شده بود تا دستش رو از زیر کمرم برداره فاصلمون خیلی نزدیک بود
نگاه خمار و گیجم رو دوباره به چشماش دوختم
خشک شده نگاهم می کرد.پ چند بار آروم پلک زدم
خیلی سریع ازم فاصله گرفت و دستش رو از زیر کمر برداشت
بازم نگاهش مرده شده و هیچ حسی نداشت.
دستمال خونی رو از دور زانوم باز کرد و موقع جدا شدن دستمال از زخم زانوم دندونام رو، رو هم فشردم.
آرام اومد تو چادر و ظرف آب گرم رو با دستمال گذاشت کنار امیر
romangram.com | @romangram_com