#پانتومیم_پارت_113

-یه دقیقه...ببند
بین گریه خندیدم و دست انداخت دور گردنم و محکم بغلم کرد
چشمام رو گیج دوباره بستم
شبیه آدمای مست بودم،اون قدر خوابم میومد و گیج بودم که هیچی نمی فهمیدم.
صدای آرام رو شنیدم:
-اومدین؟تورو خدا بلندش کنید
صدای سینا رو شنیدم:
-ببین پاش رو تو، تو این کارا واردی
صدایی نمیومد دستایی دور مچ پام پیچید و هم زمان دو نفر شونه هام رو گرفتن.
هم زمان با چرخیدن پام از شدت درد آنی و ناگهانی که حس کردم جیغ خفیفی کشیدم و چشمای بی حالم رو باز کردم و بین نگاه تارم امیر رو دیدم شالم رو از دور گردنم کشید و در حالی که دور مچ پام میبست گفت:
-در رفته بود
آرام با گریه بطری آب معدنی رو آورد سمت لبام و گفت:
-آب بخور
سینا خیره به صورتم گرفته گفت:
-چه قدر رنگش پریده
امیر دستش رو، رو گونم گذاشت و گفت:
-همون افت فشار بوده،زود تر ببریمش
کمی آب خوردم و چشمام رو دوباره بستم.
-چی کار می کنی؟
صدای امیر رو شنیدم و بعدش جواب سینا:
-بغلش می کنم دیگه
صدای بمِ امیر رو جایی نزدیک گوشم شنیدم:
-نمی خواد خودم میارمش
هم زمان دستی زیر زانو و دور کمرم پیچید و از زمین کنده شدم.
صدای گریه آرام رو می شنیدم و بعدش صدای بم و عجیبِ امیر:
-الان میبرمش،خوب میشه داره خودش رو لوس می کنه
گریه نکن!
گریه نکنِ آخرش خیلی عصبی بود و من بین اون گیجی و دردی که داشتم فقط به این فکر می کردم...دارم خودم رو لوس می کنم!؟
چشمام رو آروم باز کردم،آرام و سینا تند تند جلو راه می رفتن نگاهم چرخوندم و به چونه امیر زل زدم بی روح و گیج لب زدم:
-و...ولم کن

romangram.com | @romangram_com