#پانتومیم_پارت_111

آخه آدم‌به این بزرگی این قدر الکی الکی گم میشه؟مگه فیلم ترسناکه!
ناخداگاه مو به تنم سیخ شد!
فیلم ترسناک...معمولا تو جنگل فیلمارو میساختن...حتما جنگل یه چیزیش هست دیگه!
خدایا خودم رو به خودت میسپارم.
مسیری که جلوم بود رو در پیش گرفتم و هرچی میرفتم نمیرسیدم.
از تشنگی داشتم میمردم.
دست بردم از تو کولم شیشه آبم رو بردارم اما دیدن جای خالیش با حرص گفتم:
-خاک تو سرت آرام شیشه رو برداشتی
فلاکس چای رو برداشتم و دهنم رو لبه ی فلاکس گرفتم و یکم از چاییش خوردم.
فلاکس رو برگردوندم تو کولم و زیپش رو بستم و دوباره راه افتادم.
دیگه اون قدر پام درد گرفته بود که کلا نمی تونستم قدم از قدم بردارم.
کولم رو پرت کردم رو زمین و به تنه درخت تکیه زده و نشستم و سرم رو بین دستام گرفتم.
واقعا افتضاح تر از این نمیشد!
با درد چشمام رو بستم و عصبی به پام زل زدم.
خدا لعنتتون کنه اگه اون وسیله های کوفتی همش دست من نبود این بلا سر من نمیومد.
بغضم رو قورت دادم.
هیچ کس دنبال من نمی گرده.
اون پسر والیبالیه ام دروغ گفت این مسیر رو برم تا سوژه خنده داشته باشن مطمئنم.
امیرم که همش دنبال آرامه
همه ام دوستای آرامن...اصلا کی من رو دوست داره؟
من که همش غر میزنم،من که مهربون نیستم
من که کمک نمی کنم تو هیچ کدوم از کارا
من که همیشه بده بودم
غُده بودم...
کسی دنبال من نمی گرده.
مهرادم که نیست...باوجود آرام اصلا متوجه نبودم نمیشن.
لب گزیدم و به خون مردگی های کناره های زانوم زل زدم.
چشمام رو همون طور که به درخت تکیه زده بودم بستم و اون قدر تو همون حالت موندم که کم کم بین خواب و بیداری معلق شدم.

صدای محو و دوری رو میشنیدم

romangram.com | @romangram_com