#پانتومیم_پارت_108
تصمیم گرفتم به آرام فعلا چیزی نگم تا یه موقعیت بهتر پیدا بشه.
توی ماشین شب موقع برگشت آرام گفت امیر بهش ابراز علاقه کرده و آرامم رد کرده.
وقتی رسیدیم وسایلارو بردیم داخل و خودم به شخصه اون قدر خسته بودم که بی توجه به نیایش و آرام بی هوش شدم.
*
در صندوق عقب رو باز کردم و سینا خم شد و فلاکس و سبدِ میوه رو داد دستم.
با چشمای گرد شده گفتم:
-چه قدر سنگینه!
سینا در حال برداشتن زیر انداز و چادر مسافرتی گفت:
-راه بیفت حرف نزن،عقب موندیم
هم زمان با این حرفش دویید سمت بچه ها که خیلی ازمون فاصله داشتن
ابرو بالا انداختم و با اخمای در هم پشت سرشون راه افتادم، چون معمولا آروم راه می رفتم خیلی ازشون عقب موندم
مثل میگ میگ راه میرن
با اخمای در هم به آرام و نیایش و پریا از دور زل زدم
انگار نه انگار دست خالی داشتن
می رفتن
من خر بارکشم کلا!
با اخمای در هم لخ لخ کنان پشت سر بچه ها می رفتم.
اون قدر حواسم پی سبد و فلاکس بود که هیچی از ورودی جنگل نفهمیدم.
عینک دودیم رو دادم بالا و شالم دور گردنم افتاده و نفس نفس زنون اطراف رو نگاه کردم.
پسرا رفته بودن جا پیدا کنن و بیشتر وسیله ها دستشون بود فقط همین چند تا وسایل آخر مونده بود که افتاد گردن من و سینا
امیدم رفته بود ببینه میتونه ویلا کرایه کنه یا نه
هرچند از اول قرار بود شب رو تو جنگل بمونیم.
ولی بچه پولدارامون ویلا دوست دارن!
مهرادم صبح رفت ویلای خودشون تو شهر نور
چون خانواده اش اونجا بودن و گفت: شب خودش رو بهمون میرسونه و میاد جنگل.
شالِ سه متری که دور گردنم بود آویزون شده
و نمی تونستم درست راه برم
کلافه داد زدم:
-بچه ها!
romangram.com | @romangram_com