#پانتومیم_پارت_107
-شارژش تموم شده شارژم رو گم کردم شارژر آرامم بهش نمیخوره اگه کار داشتید زنگ بزنید ب آرام.
-باشه...بیا معین میخواد حرف بزنه
-باشه بابایی،سلام برسون بای
-الو؟
با لبخند گفتم: معین تپلیم چه طوره؟
با حرص و خنده گفت:
-آیلین!
خندیدم و گفتم:
-بدون ما خوش میگذره؟
کلافه نفس عمیقی کشید و بعد چند ثانیه مکث که انگار رفت تو اتاق چون صدای بسته شدن در رو شنیدم گفت:
-شنیدم زندایی داشت به مامان می گفت اون پسره که ارام میخواسته براش خودکشی کنه داره با یکی از همکاراش تو کانادا نامزد میکنه.
بهت زده برگشتم و به آرام که نشسته و به سینا و پریا می خندید زل زدم و گفتم:
-پوریا داره نامزد میکنه!
معین فوری گفت:
-آره، زندایی ام باز گیر داد که فاضلِ بی حاصلش تورو دوست داره و میگه جز آیلین با کسی ازدواج نمی کنم.
با حرص و مبهوت گفتم:
-باشه معین! مرسی از خبرنگاریت.
خندید و گفت:
-تا اخباری دیگر خدانگهدار
تماس رو قطع کردم و مبهوت گفتم:
-آرام بفهمه میمیره!پوریای نامرد
آرام هنوز امید داشت پوریا یه روز برگرده و ...
حالا چه جوری بهش بگم!
متفکر چشمام رو بستم و گفتم:
-حالا با فاضل چی کار کنم!
کلا یه خواستگار تو عمرم داشتم اینم این قفلی در اومد کار به این نداشتم ک پولدار نیست و ...
من اگر دوسش داشتم عاشق پرایدشم میشدم.
هرچند همیشه پول و ترجیه میدم اما هیچ احساسی به فاضل نداشتم و از خودش و خانوادش بدم میومد.
نفس عمیقی کشیدم و به سنگِ جلوم لگد زدم.
-تف به این زندگی!
romangram.com | @romangram_com