#پانتومیم_پارت_106

متفکر گفتم:
-اوهوم
مهراد به چشمام زل زد و آروم گفت:
-شایدم خدا قلب انسان رو نصف کرده نصفش تو سینه دختر نصفش تو سینه پسر
برای همین شکل قلب توی مجازی و همه جا یه جوریه اما در واقعیت انگار نصفه است و اون قلبا اگه به هم برسن نیمه گم شده تکمیل میشه.
پریناز با نیشخند گفت:
-که بعید میدونم کسی نیمه اصلی گمشده اش رو پیدا کنه.
سینا متفکر گفت:
-شایدم...همه ما نصف شب زده به سرمون داریم گ...وه اضافه می خوریم...بابا جمع کنید یکم قر بدیم‌.
همه خندیدیم و مهراد سیب زمینی ای ک برام پوست کنده بود رو فوت کرد و گفت:
-مواظب باش داغه
با لبخند نگاهش کردم و سیب زمینی رو گرفتم و بهش گاز زدم بوی دریا میومد.
صدای هیزم و نور آتیش و خنده بچه ها...
شایدم این جا بهشته و شاید همون جایی که آدم توش خوش حاله اسمش بهشته!

عقیل با پشتِ قابلمه صدا در میاورد و اون قدر ماهر میزد که ادم ناخداگاه قرش می گرفت تا عربی برقصه.
سینا دست پریا رو گرفته و بلندش کرد و دوتاشون با ادا بازی میرقصیدن و پریا کمر سینا رو گرفته بود و سینا مثل دخترا رو به عقب خم شده و شونه هاش رو میلرزوند
من رسما از خنده پوکیده بودم
آرام داشت تلفنی صحبت می کرد و اومد سمتم و گفت:
-باباست
بلند شدم و گوشیش رو گرفتم و دور از بچه ها جواب دادم تا صدای پسرا رو نشنوه
-سلام بابا
صدای خش خشی اومد و بعدش صداش:
-سلام دختر بابا خوبی؟خوش میگذره
به خل بازی پریا و سینا زل زدم و با خنده گفتم:
-عالی،ولی جاتون خالیه.
صداش پر از مهربونی بود:
-خوبه پس خوش باشید مراقب خودت و خواهرت باشی،مامانت رفته حموم بعدا میگم زنگ بزنه گوشیت چرا خاموشه بابا؟
هول کردم و لبم رو گزیدم
فوری گفتم:

romangram.com | @romangram_com