#پانتومیم_پارت_105

-هرچیزی که بهش شک داریم.
پریناز با پوزخند گفت:
-شاید عشق وجود نداره و یه ساخته ذهنیه
همه متفکر بهش زل زدیم.
سینا خیره به آتیش گفت:
-شاید ما همه آدم فضاییم و دلیل این که سیاست ها دوست ندارن ما بریم فضا اینه که برمی گردیم خونمون!
آرام متفکر و آروم به جمع زل زد و گفت:
-شاید همین الان داریم رویا میبینیم و تمام اینا خوابِ، زندگی واقعی ما رویاها و خوابامونه
امیر با چوب سیب زمینیش رو نصف کرد و همون طوری با صدای عجیب و گرفته اش گفت:
-شاید هممون بازیکن بازی هستیم.
اوایل بازی مراحلش اولیه و ساده بوده مثل زندگی گذشته ها بعد بازی ورژنش بالا رفته
و حالا نوبت بازی ماعه و هر نوبت که باخت بدیم
گیم اور میشیم و می سوزیم..و از بازی حذف میشیم...برای همین میمیریم!
همه متفکر بهش زل زدیم و سینا گفت:
-اگه این جوری باشه من الان جونِ سومم دارم از دست میدم سه بار تصادف کردم زنده موندم.
همه خندیدن و آروم خیره به آتیش گفتم:
-شاید یه نویسنده زندگی تک تکمون رو نوشته.
و این گاهی اوقات یه چیزایی رو فراموش میکنیم
یا به خاطر نمیاریم یا حتی حس می کنیم جایی بودیم و کسایی رو قبلا دیدیم به خاطر اینه اون نویسنده چیزی رو نوشته و بعد منصرف شده و پاکش کرده اما رَدش تو ذهنمون مونده!
امید سوت زد و گفت:
-چه تئوری توپی!
مهراد دستم رو گرفت و پریا گفت:
-شاید این دنیا وجود خارجی نداره و کسایی دارن مارو کنترل می کنن!
خندیدم و گفتم:
-مثل عروسک خیمه شب بازی؟
نیایش گفت:
-آره! راست میگه
سر تکون دادم و نفس عمیقی کشیدم و به آسمون زل زدم.
امید متفکر گفت:
-شاید این که میگن آدما رفتن مریخ و ماه و فضا کلا الکیه اگه رفتن چرا تو عکساشون ستاره دیده نمیشه یا پرچم تکون می خوره!

romangram.com | @romangram_com