#پانتومیم_پارت_103
گفتش دیگه بهش نزدیک نشم
اما نمی تونم گرفتی؟ن م ی ت و ن م!
مبهوت به چشمای سرخش زل زدم...
این پسر زده به سرش!
-ولم کن!
دست ازادش رو دور کمرم حلقه کرد و من رو کوبوند به خودش و داد زد:
-راضیش کن،من رو دیوونه نکنید
من دوسش دارم
بفهم
-ولم کن
تقلا می کردم تا دستش رو برداره که پام گیر کرد به شکافِ بین سنگ و دستش رو از دور کمرم یهو برداشت که به سمت پرتگاه پرت شدم.
جیغ خفه ای کشیدم که فوری دستاش دور کمرم حلقه شد و بین پرتگاه و اون مونده بودم.
با وحشت جیغ زدم:
-ولم نکنی
دستام رو دور گردنش انداخته بودم و دستاش رو دورم حلقه کرده بود با وحشت جیغ زدم:
-من رو بکش بالا!الان میوفتم.
رگای کنار شقیقه و رو گردنش متورم شده بود.
همون طور که من رو گرفته بود آروم غرید:
-آرام رو راضی می کنی یا نه؟
با حرص جیغ زدم:
-نه!
یهو یک دستش رو برداشت که به سمت چپ خم شده و شالم افتاد پایین و موهام باز دورم ریختن و وحشت زده نالیدم:
-الان میوفتم
پرتگاه و صخره های ریز و درشت و از اون همه فاصله به راحتی میتونستم ببینم و قلبم تو دهنم می زد.
داد زد:
-آره یا نه؟
با وحشت بیشتر به گردنش چنگ زدم:
-باشه!الهی بمیری،باشه ولم نکن.
romangram.com | @romangram_com