#پناه_زندگی_پارت_528
-باشه زود بگرد
ماشین رو روشن کردم وبه آدرسی که داده بود رفتم ...یه ربع رسیدم ..بهش زنگ زدم وازش پرسیدم که کجاست..رفتم پیشش کنار دریاچه نشسته بود وپاهاش رو جمع کرده بود نشستم کنارش وگفتم:سلام
نگاه غم زده اش رو بهم انداخت وگفت؟:به روی ماهت
-خوبی ؟
-تورو که میبینم خوب میشم
-بابا اومد خونه..خیلی عصبی بود
-غزل من نمیخوام از دستت بدم
-منم نمیخوام پات هم هستم تا آخرش
-قول میدی ؟
-آره
انگار خیالش راحت شده بود .بدون این که جفتمون حرف بزنیم به آب ها نگاه میکردیم ..میخواستیم آرامش رو پیدا کنیم من که بهش رسیده بودم بودن با پیمان بهم آرامش میداد اما نمیدونم اون هم به آرامش رسید یا نه ....
به ساعتم نگاه کرد ..پیمان نگاهم کرد وگفت:دیرت شده
-نه مهم نیست مهم تویی
romangram.com | @romangram_com