#پناه_زندگی_پارت_529
-چند روز دیگه بازم میرم با پدرت صحبت میکنم
-نگران نباش مامان وایلیا با ما هستند راضیشون میکنند
-امیدوارم
-ماشین آوردی ؟
-آره
-میخوای برسونمت حالت زیاد خوب نسیت
-نه عزیزم خوبم
-پس من میرم مواظب خودت باش رسیدی خونه بهم تک بزن یادت نره ها
-چشم
-فعلا
-خدافظ
بابا رو خیلی دوست داشتم اما حرصم گرفته بود که اینجوری پیمان رو ناراحت کرده بود...بدون این که نظر منو بپرسه اینجوری باهاش رفتار کرده بود .....دلم نمیخواست یک لحظه پیمان وناراحت ببینم...
romangram.com | @romangram_com