#پناه_زندگی_پارت_527


-اما بابا من یه هفته دیگه هم باید برم که بتونم برگه کاراموزیمو بگیرم

-همین که گفتم....

با حرص از جام بلند شدم واومدم اتاق ...بغض گلومو گرفته بود دراتاق وبستم وتکیه دادم بهش .چشمهامو بستم .قطره اشکی از چشمام اومد پایین .فقط زیر لب تونستم همین رو بگم..خدایا پیمان وازم نگیر...پیمان؟ازصبح ازش خبر ندارم .نمیدونم بابا باهاش چیکارکرده نگران گوشیمو برداشتم وشمارش رو گرفتم .داشتم قطع میکردم که جواب داد ..

صدای بم وناراحتش خون به جیگرم کرد..

-الو پیمان کجایی عزیزم

-بیرون

-کجا دقیق بگو میخوام بیام پیشت

-پارک...

-باشه همونجا باش الان میام

مانتو کوتاه تابستونی تا بالای زانوم رو پوشیدم شلوار مشکیمو هم پام کرد .شالم رو هم همونجوری سرم انداختم ورفتم بیرون....

مامان با دیدن من یواش گفت:کجا میری ؟

-میرم پیش پیمان


romangram.com | @romangram_com