#پناه_زندگی_پارت_490
-خب اون ها عجله دارن برن
-یه حرف هایی میزنید ها مادر
-بمون علی خوش میگذره
-ایشالله یه وقت دیگه ..الان مهتاب هم دیگه حوصله نداره
-اون کی حوصله داره
علی چیزی نگفت .خدافظی سرسری کردم وسوار ماشین شدیم ..
وسط های راه بودیم که علی گفت:قهری ؟
-نه
-پس چرا این همه ساکتی ؟
-چی بگم؟
-نمیدونم احساس میکنم ازم ناراحتی
-از دیشب تا به حال دارم فکر میکنم آیا انتخابی که کردم درست بود
-منظور از انتخاب منم؟
romangram.com | @romangram_com