#پناه_زندگی_پارت_489


-چرا؟قرار بود یه هفته بمونیم

-پشیمون شدم

-اما ...

-عصبی گفتم :اما چی ؟نمیخوای بیای ؟ماشین و بده ما برمیگردیم تو هم با مامان جونت بیا

زیپ چمدون رو بستم ویه لباس نخی هم به پناه پوشوندم وبلند شدم ...

چمدون و از دستم گرفت وگفت:تو فقط دستور بده مهتاب ..میگی بریم روی جفت چشام بریم

یه لحظه از این که داد زدم ناراحت شدم اما خب خودش مقصر بود

روی مبل نشستم تا علی حاضر بشه وبیاد فرخنده خانم رو به من گفت:چرا این همه زود میرین؟

-خیلی کار دارم مادر جون بریم بهتره علی هم شرکت وسپرده به آرش خوب نیست

-به ما که میرسه همیشه کار دارین

علی از اتاق اومد بیرون ..فرخنده خانم گفت:علی جان مادر تو بمون حداقل

علی خندید وگفت:پس پناه ومهتاب چی مادر جون؟


romangram.com | @romangram_com