#پناه_زندگی_پارت_491


-تو جای من بودی چیکار میکردی علی ؟به خاطر من حرفهای گند وتلخ خانواده ام رو تحمل میکردی ...وقتی اندازه ازرن برات احترام قائل نیستند بهشون احترام میذاری ...علی من خسته شدم نمیکشم از این که هر وقت با خانوادت میام بیرون وحال و روزم میشه این خسته شدم ...

علی ماشین رو کناری نگه داشت وسرم رو کشید توی بغلش ...احساس میکردم دیگه هیچ نیروی ندارم که برای زندگیم بجنگم وقتی بعد از چند سال نتونستم به فرخنده خانم بفهمونم که این زندگی مال من ،برای من ،برای چی بجنگم

وقتی میدونم علی به هیچ وج از مادرش نمیگذره برای چی اعصاب خودمو خورد کنم ...

-چی ناراحتت کردم

-علی من دیروز انتظار داشتم باشی ؟نه این که منو تنها بذاری وبری ؟

-میدونم به جون پناه که همه زندگیم میخواستم مامانینا رو بذارم وبرگردم اما نشد

-چرا نشد ..بهتره بگی مامانم نذاشت

-هیچ جوره نمیتونستم بیام بدجور مامان گیرم انداخت

-من دیگه با مامانت هیچ جا نمیام .از این به بعد مسافرت خواستی بری باهاشون خودت میری ...

-من بدون تو هیچ جا نمیرم

-دیروز که رفتی

-به زور بردنم ..نمیشه که همیشه ما توی مسافرت ها دعوا بندازیم


romangram.com | @romangram_com