#پناه_زندگی_پارت_447
مامان بلند شد ورفت من موندم وفکر وخیال...
مهتاب
از اتاق اومدم بیرون ...با دیدن خونه دلم میخواست گریه کنم .باید علی بهم کمک میکرد تا خونه رو تمیز کنم وگرنه دیووانه میشدم..رفتم اتاق علی داشت نماز میخوند نشستم کنارش وگفتم:قبول باشه عزیزم
-قبول حق باشه خانمم
-علی جونم؟
-جون دلم .مهتاب اینجوری منو صدا نکن
-کمکم میکنی ؟
-برای چی ؟
-خونه رو تمیز کنم؟
-به روی چشمم
خندیدم وگفتم :نمازتو که خوندی زنگ میزنی برامون غذا بیارن چون وقت نمیکنم غذا درست کنم .
-اونم به چشم
romangram.com | @romangram_com