#پناه_زندگی_پارت_446

-یعنی چی

-عاشق کسی شدم که نباید میشدم

مامان لبخندی زد وگفت: ده ماه از رفتن مهسا میگذره پیمان ..چرا بهش فکر میکنی ؟

-مهسا نیست مامان...میدونی مامان فراموش کردن مهسا خیلی سخت بود عشقی بود که از نوجوونی توی دلم رشد کرده بود یه جورایی فکر میکردم امکان نداره از یادم بره..شاید باورت نشه مامان ولی هنوز از یادم نرفته ،هنوز هم دلم براش تنگ میشه اما نباید بشه ،من دیگه نباید بهش فکر کنم چون نامزد کرده..نمیخوام گناه کنم ...هیچ وقت نمیتونم مهسا رو فراموش کنم به هرحال به عشق اول اعتقاد داری دیگه میره گوشه ی قلبم به عنوان یه خاطره تلخ ...

-پیمان اون میوه ممنوع کیه؟

-مامان

-پیمان من مامانتم بگو عزیزم

چشمهامو بستم وگفتم:غزل

-چی ؟

-تو هم تعجب میکنی آره؟

-چرا اون؟

-نمیدونم مامان ،اصلا نمیدونم چی شده ...همین امروز فهمیدم که این همه بی تابی کردن هام براش این همه براش نگران میشم از نبودنش دیوونه میشم از عشق

-هرچی خدا بخواد همون میشه اگه قسمت هم باشین بهم میرسین...

romangram.com | @romangram_com