#پناه_زندگی_پارت_445
-پیمان خوبی ؟
-آره آجی خوبم
یه ذره مشکوک نگام کرد مطمئن بودم فهمیده دردم چیه ..برای همین گفت:باشه برو رسیدی خونه یه تک بهم بزن
-باشه تو هم استراحت کن آجی حالت زیاد خوب نیست
درخونه رو بستم وبا پله ها اومدم پایین...کلافه بودم ..نمیدونستم باید چیکار کنم ...کنار پارک نگه داشتم وپیاده شدم...روی تاب نشستم وفکر کردم...به زندگیم از گذشته تا الان این که چرا بعد از اون شکست بزرگی که خوردم چرا باید عاشق کسی بشم که رسیدن بهش محال...عاشق دختری بشم که دلش پیش یه پسره دیگه است...با فکر این که قلب غزل مال یکی دیگه است ناخودآگاه دستام مشت شد ...صدای رعدبرق بدجور روی اعصابم بود.بارون شدید بود ومن داشتم فکر میکردم که چقدر خوب بود الان غزل هم بود....
سوار ماشین شدم ورفتم خونه...اذان رو تازه داشتند میگفتند...لباسهام وعوض کردم و وضو گرفتم ...سجاده ام رو باز کردم ...باید استخاره میگرفتم نیت کردم وبا دستهای لرزون بازش کردم "خوب" اومد ...دوباره گرفتم بازم خوب اومد
-ایشالله که خیره مادر
-صبح بخیرمامان
-صبح شماهم بخیر آقا پیمان.استخاره برای چیه؟
-گیر کردم مامان
-چرا مادر ؟چیزی شده؟
-از میوه ممنوع چیدم
romangram.com | @romangram_com