#پناه_زندگی_پارت_448
خداروشکر پناه خواب بودو میتونستم با خیال راحت به کارهام برسم..علی هم نمازش رو که خوند اومد کمکم .دوساعت خونه شد مثل اولش تمیز..با این که خونمون خیلی بزرگ نبوداما اینقدر تمیز نگهش میداشتیم وقشنگ چیده بودیمش که بزرگ دیده میشد ...البته با اون همه وسایلی که من داشتم خدایی خوب همه رو توی اون خونه جا داده بودم
علی خسته روی مبل افتاد.دوتا لیوان چایی ریختم وگذاشتم کنارش ..
-خسته نباشی
-مرسی عزیزم
-میخوام یه اعترافی بکنم
-آخ جون من اعتراف خیلی دوست دارم
-ته ریش خیلی بهت میاد !
-جدی ؟
بله ..
تلفن که زنگ خورد جفتمون بهم نگاه کردیم ..علی رفت سمت تلفن ..نگاهی به شمارش انداخت وگفت:مامان
توی دلم یه یاحسنی گفتم وبه حرفاشون گوش دادم
-سلام مامان خوبی ؟
.........
romangram.com | @romangram_com