#پناه_زندگی_پارت_441
گوشی و که قطع کردم احساس کردم چقدر آروم شدم ...انگار معجزه شده بود آروم شده بودم تازه تونستم کارهام رو انجام بدم. کارهام تموم شده بود ..احساس خستگی میکردم رفتم آشپزخونه بازم یاد غزل اومد جلوم که همیشه بهم قهوه میداد ومن چه جوری باهاش رفتار میکردم؟با نهایت بدی حالش رو میگرفتم ...چقدر از کارهام شرمندم ..چقدر اون خوب بود که با همه بدی های من هنوز هم جواب من رو میده ...لیوان قهوه رو برمیدارم ومیرم پشت پنجره ..چشمهامو میبندم تا قیافه اش قشنگ جلوی چشمهام بیاد...لبخندی روی صورتم میاد ...واقعا از کارهای خودم سر در نمیارم ..من چم شده چرا دارم اینجوری رفتار میکنه ؟نفسم با سختی بالا میاد...احساس میکردم یه نفر از ته دلم داد میزنه؟عاشق شدی پیمان عاشق
با این فکر که من عاشق غزل شدم ..نشستم روی صندلی .خدایا نه !خدایا عاشقی بهم نیومده چرا خدایا ؟چرا این کارها رو باهام میکنی ؟چرا غزل...اصلا نمیتونستم به غزل فکر کنم نباید هم فکر میکردم ..امکان نداشت حرف خواستگاری من وغزل پیش بیاد.داستان داستان شاهزاد وگداست...
رفتم اتاق علی در زدم سرم وبردم داخل وگفتم:کارت تموم شده
-آره برای چی
-دارم میام خونه شما
-طبق معمول ..خب کار منم تموم شده بریم
-باشه بریم
جلوی خونه بدون این که منتظر باشم علی بیاد رفتم بالا...دروزدم اما کسی باز نکرد..علی از آسانسور اومد بیرون نگاهی بهم انداخت وگفت:چرا نرفتی داخل ؟
-کسی در وباز نمیکنه؟
-یعنی چی ؟
اومد در وباز کرد ..با دیدن خونه تقریبا هممون تعجب کرده بودیم ...شلوغ ودرهم ریخته .این بی نظمی از مهتاب بعید بود .اون که حتی یه دونه گیره هم زمین بود کلی اعصابش خورد میشد حالا با این وضع....
علی کیفش رو انداخت روی صندلی ودوید سمت اتاق ..مهتاب سرش رو با روسری بسته بود وروی تخت افتاده بود پناه هم کنارش دراز کشیده بود وداشت نگاه میکرد ...با دیدن علی انگار تازه فهمید چند ساعت که تنها...لب هاشو جمع کرد وشروع کرد به گریه کردن ..پناه رو از روی تخت برداشتم....علی نشست کنار تخت...دستی نوازش گونه روی صورت مهتاب کشید وگفت:مهتابم...خانمم ؟
romangram.com | @romangram_com