#پناه_زندگی_پارت_440

احساس میکردم دلم میخواد از خوشحالی بمیرم..حال من برای پیمان مهم بود ..براش مهم بودم که صداش به خاطرم این همه نگران شده خدایا به خاطرمن نگران شده خدایا عاشقتم

-آره خوبم

-خداروشکر ..نگران شده بودم

-چرا؟

کمی مکث کرد انگار خودش هم جواب این سوال رو نمیدوست آخر هم گفت:نمیدونم

-ممنون که زنگ زدی

-خواهش میکنم وظیفه بود

-به مهتاب جون سلام برسون خدافظ

-غزل

-بله

-مواظب خودت باش خدافظ

گوشی رو که قطع کردم .دستام سست بود گوشی رو چسبوندم به قلبم ..چقدر حس خوبی داشتم..حالم خوب شده بود تازه فهمیدم این درد از دوری پیمانم بوده ..

پیمان

romangram.com | @romangram_com