#پناه_زندگی_پارت_439
غزل
صبح که از خواب بلند شدم ومیخواستم برم شرکت دیدم حالم افتضاح بد شده .حالت تهوع وسرگیجه باعث شده بود که نتونم از جام تکون بخورم ..زنگ زدم به شرکت وگفتم که امروز نمیتونم بیام شرکت وحالم خوب نیست...کمی که خوابیدم حالم بهتر شده بود .از خستگی زیاد بود فکر کنم ...روی تختم نشستم وبه لیوان شیری که مامان برام آورده بود نگاه کردم ..دست بردم وبرش داشتم وشروع کردم به کتاب خوندن ..بدجور توی کتاب عرق بودم که گوشیم زنگ خورد ..دست بردم وبرش داشتم با دیدن شما ره پیمان احساس کردم دستام یخ کرد سابقه نداشت پیمان به من زنگ بزنه اون اصلا شماره من ونداشت منم از گوشی مهتاب برداشته بودم...
نفس عمیقی کشدم وجواب دادم
-الو
-الو؟خانم رفیع
-بله خودم هستم
-حالت خوبه غزل؟پیمانم
توی دلم گفتم لازم نیست معرفی کنی من از هرم نفس هاتم میشناسمت
-سلام خوبم چرا بد باشم
-ببخشید سلام..امروز شرکت نیومدی ؟پرسیدم گفتند که مریض شدی ؟
-بله حالم زیاد خوب نبود
-الان خوبی ؟
romangram.com | @romangram_com