#پناه_زندگی_پارت_438
-بله خیلی ممنون ..
صبح سیزده بدر با انرژی خیلی زیادی از خواب بیدار شدم..حس این که غزل ومیخوام ببینم بهم انرژی میداد..غزل پر بود از انرژی ،انگار انرژیش اصلا تموم نمیشد
مامان با دیدنم گفت:کجا ؟کپکت خروس میخونه
-بده اول صبحی پسرت شاده؟
-الهی شکر ایشالله که همیشه اینجوری باشی مادر...خسته شدم اینقدر پکر دیدمت
-الهی دورت بگردم مامان..جبران میکنم جبران اون همه اذیت هایی که کردم ومیکنم
-تو شاد باش خوشبخت باش من راضی ام ازت
-دست شما درد نکنه فعلا خدافظ
جلوی شرکت که رسیدم .حس کردم چقدر دست وپام میلرزه وهولم ..دلم هری پایین میرخت .پله ها رو دوتا یکی بالا کردم ورفتم توی شرکت ...نگاهی به اطراف انداختم خبری از غزل نبود رفتم توی اتاقی که غزل وچندتا از کارآموز های دیگه اونجا کار میکردن...دروباز کردم اما بازهم خبری از غزل نبود...احساس میکردم ،کلافه ام دوست داشتم میدیدمش اما حالا که نبود بد ضدحال خورده بودم ....نمیتونستم برم از علی بپرسم..شمارش رو هم نداشتم زنگ بزنم به خودش ..نگرانی هم داشت کلافه ام میکرد ،آخر هم دلم طاقت نیاورد رفتم سمت منشی علی وگفتم:خانم شما نمیدونید خانم رفیع چرا نمیان
-چرا صبح زنگ زدن وگفتن که حالشون خوب نیست ونیومدن
-حالشون بده؟چرا؟
-من درجریان نیستم
-شمارشون رو بهم بدین لطفا
romangram.com | @romangram_com