#پناه_زندگی_پارت_437
-خیلی ،به اندازه ای که حاضرم زندگیم رو به پاش بریزم ..به شرطی که بدونم واقعا دوسم داره وخودش بیاد طرفم
-تا به حال کاری کردی که متوجه بشه دوسش داری ؟
-نمیدونم هیجوقت عمدا کاری نکردم که متوجه علاقه ام بهش بشه اما خب شاید بعضی وقتها از عشق زیاد کاری کردم که شک کرده
-به نظر من اون پسره خیلی احمق
پخی زد ریر خنده وگفت:احمق ؟چرا؟
-چون با وجود این که تو رو داره باز یکی دیگه رو دوست داره
چیزی نگفت...غذا رو خوردیم وبرگشیتم...مامان گفت که فردا برمیگردیم...بعد از دعوایی که فرخنده خانم راه انداخت مهتاب دیگه حوصله نداشت .ستاره هم حالش زیاد خوب نبود وبهتر وبود میرفتند تهران...منم کلی کار داشتم و نمیتونستم که بیشتر از این اینجا بمونم برای همین هممون قبول کردیم که فردا برگردیم ....
..................
صبح از خواب بیدار شدن واقعا برام سخت بود..کار مثبتی که انجام داده بودم این بود که دیشب وسایلم رو جمع کرده بودم ومشکلی نداشتم...کوله ام رو برداشتم وبردم گذاشتم توی ماشین غزل رو دیدم ..یه مانتو سفید کوتاه پوشیده بود با شلوار ورزشی موهاشم گیش کرده بود واز زیر شالش انداخته بود بیرون..مثل دختربچه های دبیرستانی شده بود..واقعا از خودم خجالت کشیدم...به قدری شاداب بود که منم ناخودآگاه چشمهام باز شد ودیگه نخوابیدم تا خود تهران نه خودمون خوابیدیم نه گذاشتیم پناه ومهتاب بخوابن....
علی گفت:غزل خانم آدرس بدین من میرسونمتون دم خونه
-نه خیلی ممنونم داداشم میاد دنبالم
-مطمئن باشیم ؟
romangram.com | @romangram_com