#پناه_زندگی_پارت_436

نگاهش کردم وگفتم:گرسنه ات نیست

-چرا صدای شکمم دراومده؟

-چرا زودتر نمیگی پس ؟

-چی بگم خب

رفتیم رستوران وروی تخت ها نشستیم ..داشتم فکر میکردم اون پسره چقدر بی لیاقت بوده که با وجود غزل یکی دیگه رو دوست داره.مگه میشه آدم توی زندگیش یه همچین کسی باشه وکس دیگه ای رو دوست داشته باشه..به نظر من پسره خیلی احمق بوده من مطمئنم غزل با هرکی ازدواج که همه رو خوشبخت میکنه..اخلاق خوب ،تحصیلات عالی ،خانواده با فرهنگ؛واز همه مهمتر خوشگلی غزل...غزل واقعا ناز بود..با این که آرایش زیادی نمیکرد اما باهمون یه ذره آرایش زیبایش بیداد میکرد ...غذا رو که آوردند روبه غزل گفتم:یه سوال بپرسم

-بپرس

-اون پسره که گفتی دوسش داری...

نگاهش کردم احساس کردم توی چشمهاش برقی زد گفت:خب

-کجا باهاش آشناشدی ؟

-توی دانشگاه

-جدی ؟من میشناسمش ؟

-نمیدونم شاید بشناسیش

-چقدر دوسش داری ؟

romangram.com | @romangram_com