#پناه_زندگی_پارت_435
-میخوای بری خونه؟
-راستش زیاد حوصله خونه رو ندارم ولی مزاحم تو نمیشم قدم زنون خودم میرم
-من میخوام برم شمال وبگردم بیا باهم بریم
-مزاحمت نباشم
-ای بابا مزاحم نیستی بیا
سوار ماشین شدیم .یه ذره که گذشتیم گفتم:بهت احساس نزدیکی میکنم .
غزل گفت :چرا
-نمیدونم شاید به خاطر این که راز دلم ومیدونی
-نمیدونم شاید.کی برمیگردیم تهران؟
-چیه خسته شدی ؟بهت خوش نمیگذره
-چرا اتفاقا خیلی هم خوش گذشت .همینجوری پرسیدم
با غزل گفتیم ،خندیدم ،گشتیم ،عکس انداختیم ،صحبت کردیم..دختره مهربونی بود اخلاق هاش ودوست داشتم .تا به حال ندیده بودم با کسی بد حرف بزنه یا ...
romangram.com | @romangram_com