#پناه_زندگی_پارت_442
مهتبا تکونی خورد وناله ای کرد ...علی گفت:مهتاب خانم ؟چی شده عزیزم
مهتاب چشمهاش وباز کرد اما انگار نور اذیتش میکرد دوباره چشمهاش وبست...
-علی سرم..آخ
-از کیه اینجوری شدی ؟
-از صبح
-از صبح اینجوری ومن وخبر نکردی ؟
-سر من داد نزن
-من غلط بکنم ..پاشو باید بریم دکتر ..قربون چشمهای قرمزت برم
علی نگاهی بهم انداخت وگفت:نمیای باهام؟
-نه من پناه رو نگه میدارم ..شما برید
-باشه پس فعلا
علی ومهتاب که رفتن ...پناه رو نشوندم کنارخودم وخودمم لم دادم به مبل...فکر میکردم بچه من وغزل چقدر خوشگل بشن...غزل با اون قیافه بچه گونه وخوشگل بشه مامان بچه های من...با این فکر یه قندی توی دلم آب شد..گوشی وبرداشتم وبدون این که فکری بکنم همه ی دلتنگیمو با یه پیامک تخلیه کردم....
....................
romangram.com | @romangram_com