#پناه_زندگی_پارت_432

-چرا

-دلم برای بغل کردن پناه پر میکشه

لبخندی دور از چشم علی زدم وپناه رو گرفتم سمتش وخودم نشستم پشت رل ..

توی خیابون ها میچرخیدم وعلی هم با پناه بازی میکرد آخر سرخسته شدم .ته دلم هم احساس ضعف میکردم .کلافه گفتم:نگفتی کجا برم؟

-بپیچ توی این کوچه یه فلافلی باحال هست.فکر نکنم الان رستوران ها غذا داشته باشن

-باشه

علی رفت دوتا ساندویچ گرفت وآورد.بوی فلافل بدجور به هوس انداخته بود .رفتیم پارک روی چمن ها نشستیم

-دلم برات خیلی تنگ شده بود

نگاهش کردم که گفت:هیچ وقت نگاتواز م نگیر

لبخندی زدم با دیدن لبخندم گفت:آشتی

سرم وتکون دادم که یعنی آره به کارهای خودم خندم میگرفت .نه به اون همه کینه نه به این همه بخشش

پیمان

لباس پوشیدم وحاضر واماده اومدم بیرون میخواستم برم یکم برای خودم بگردم..

romangram.com | @romangram_com