#پناه_زندگی_پارت_431


-چرا هیچی نمیگی ..

دستم وگرفت توی دستش ونزدیک لبش برد ویه بوسه خیلی کوتاه روش گذاشت ..احساس میکردم داغ کردم مثل همون قدیما اما به روی خودم نیاوردم

....

-چقدر یخی مهتاب .قربون دستات برم من هیچی نخوردی ؟

سرم رو به نشونه نه تکون دادم.

-پاشو بریم بیرون هم یه چیز بخوریم هم صحبت کنیم

هیچ عکس العملی نشون ندادم

-خواهش میکنم

-خیلی خب بذار برم آماده بشم

-فدایی داریی عشق من

اومدم اتاق ..سعی کردم با آرایش یه ذره کبودی روی صورتم رو بپوشونم تا حدودی هم موفق بودم..به پناه هم لباس خوشگلی پوشوندم ورفتیم سمت ماشین ..علی توی ماشین منتظرم بود

-مهتاب تو بشین


romangram.com | @romangram_com